فکر کنم قسمتی از من جا مانده. به یقین لابه لای چند خمیازه و خیره های مسافران قطاری که نمیدانم به کجا سرک می کشید، قدری تراکم سطح اشغال کرده و من اینجا بی تکه ای از من مانده ام. البت اعتراضی ندارم. البت هیچ تلاشی برای جست و جوی هر آن چه بود و نیست نمیکنم. ماهها و اندی ست که دقایق شیرینی خاصی دارد. ماه ها و اندی ست که چیزی به اسم حرف اضافه - علی الخصوص "که" زائد وجود ندارد.

حتی اگر چای پررنگ صبح یخ کند و توت فرنگی های تر و تازه هفته پیش بپلاسد و آهن خونم کم شود، جایی فراتر از هر دغدغه ریز و درشتی یک شیرینی مرغوب و جذاب جا خوش کرده. بی خیال ترشرویی آدم های پشت چراغ نارنجی! من و بادکنک دوست داشتنی ام فرسنگ ها را با هم طی کرده ایم. درست جلوی چشم مترسک های عبوس پیاده رو. محکم و قَدَر. بادکنک همین جا پیش من است، نه خیلی فرز و نه خیلی کُند؛ مهم این است که می ماند. بادکنک نازولی ببه من پیشم لم داده و ریز ریز تکان می خورد و علائم حیاتی جدید و خارق العاده ای در تک تک ثانیه های روزم ثبت می کند. چه جسارت ها. چه جرات ها. و بادکنک چه شکننده و اما چه قوی ست!

مهم نیست که تنها کسی باشی یک سری احساسات محبوس خاص را تنهایی لمس کنی و کسی نفهمد. اتفاقا اصلا مهم نیست و خیلی هم تنهایی اش می چسبد. چه وسط جزیره دور افتاده ای باشی، مشغول سق زدن میوه های خوش خوراک استوایی و چه مشغول داغ کردن مجدد چای جوشیده صبح پکر شنبه. دیگر هیچ چیز مهم نیست.


اصلا دیگر تنهایی وجود ندارد.