تراوش یک خروار حس خوب و خراب
حتی اگر چای پررنگ صبح یخ کند و توت فرنگی های تر و تازه هفته پیش بپلاسد و آهن خونم کم شود، جایی فراتر از هر دغدغه ریز و درشتی یک شیرینی مرغوب و جذاب جا خوش کرده. بی خیال ترشرویی آدم های پشت چراغ نارنجی! من و بادکنک دوست داشتنی ام فرسنگ ها را با هم طی کرده ایم. درست جلوی چشم مترسک های عبوس پیاده رو. محکم و قَدَر. بادکنک همین جا پیش من است، نه خیلی فرز و نه خیلی کُند؛ مهم این است که می ماند. بادکنک نازولی ببه من پیشم لم داده و ریز ریز تکان می خورد و علائم حیاتی جدید و خارق العاده ای در تک تک ثانیه های روزم ثبت می کند. چه جسارت ها. چه جرات ها. و بادکنک چه شکننده و اما چه قوی ست!
مهم نیست که تنها کسی باشی یک سری احساسات محبوس خاص را تنهایی لمس کنی و کسی نفهمد. اتفاقا اصلا مهم نیست و خیلی هم تنهایی اش می چسبد. چه وسط جزیره دور افتاده ای باشی، مشغول سق زدن میوه های خوش خوراک استوایی و چه مشغول داغ کردن مجدد چای جوشیده صبح پکر شنبه. دیگر هیچ چیز مهم نیست.
اصلا دیگر تنهایی وجود ندارد.
خدا، خواب، لواشک، برق، پرش، جعبه، سنگک، ماکارونی، دغدغه، نرمی، جیغ، شلیل، خرکاری، آب، پرواز، شهریور، بغل