عاری از آرایه

کی را صدا می‌زنی قلب کوچولوی من؟ برای چه کسی می‌تپی؟ آدم‌ها که گروهی مرده‌اند، خبرش را نشنیدی؟ مرض فجیعی که اسمش را نمی‌دانم بر سر عام و خاص شهر فرود آمد و همه را یک‌دست تبدیل به دیوار و سنگ کرد و از آن روز دیگر جایی، کسی بنی بشری را زنده ندیده. نمی‌دانم این همه تالاپ و تولوپ کروتوکوفی ناشی از چیست. نه، مرض قلب سنگی مال خیلی وقت پیش‌هاست. این آدم‌ها دیگر پلک چشمشانم سنگ شد، فله‌ای هلاک شدند. کی را صدا می‌زنی قلب کوچولوی من؟ 

برای چه چیزی در تکاپویی؟ چرا فیبریلاسیون حاد گرفته‌ای؟ صدای تیک تاک ساعت دیواری را بشنو. دیگر باید تمام بشود. باید کم کم تمام بشوی، شُره کنی، و به صورت خیلی طبیعی و نه چندان ناگهانی به دیوار تنگ قفسه سینه بپاشی. من از انفجارت هراسی ندارم. خیلی وقت است حرف‌های ناگفته‌ات، خیلی بیش از حد، درد دارد.

امروز فهمیدم، زودتر از خودت فهمیدم، قلب کوچولوی من...

قلب‌هایی که برایشان می‌تپیدی هم دیگر تپیدن ندارند.

تن‌ها

تنهایی به آدم خبر نمی‌ده که...

یهو میاد، چنبره می‌زنه تو تن آدم...

می‌پکونه. سوراخ سوراخ می‌کنه. ریش ریش می‌کنه...

حتی اگه دورت پر باشه از آدم...

دیگر حتی سه نقطه‌ی آخرش را هم نمی‌گذارد

چقدر بعضی روزها دلم می‌گیرد. دلم انگار تنگ و سفت می‌شود، تیر می‌کشد و خیلی زیاد می‌گیرد. حتی وقتی توی فنجان لب‌پَر مادر چای می‌خورم، حتی وقتی برایم از خنکای دائمی لابه‌لای پرده‌های اتاق مادربزرگ می‌گویند، حتی وقتی انگشتان سفید خواهر دبیرستانی‌ام روی عکس‌های رنگی قدیمی کودکی‌مان می‌افتد و با هم قهقهه می‌زنیم. مخصوصا وقتی نوستالژی خیلی تکراری باشد. انگار به نوستالژی‌های تکراری آلرژی دارم. مخصوصا وقتی مادر می‌گوید آلرژی نه، حساسیت!

دل گرفته شاید با یک لیوان کریستالی سیب رنده شده و عسل و یخ خرد شده‌ی سفارشی ساخت مادر کمی باز شود، یک هم قلب و روده‌ی به هم پیچیده به نفع یک سرگیجه‌ی سگی مدید کنار بیایند، شاید صدای خِرت و خِرت خرد شدن میوه‌های توی مخلوط‌ کن، دل تنگ درب و داغان را امیدوار کنم، کمی صابونش بزند، گره‌اش را شل و سفت کند و شاید...

هیچ می‌دانستی دل گرفته یک‌هو می‌زند به مجاری تنفسی آدم، دمار از روزگار گلوی آدم در میاورد و بغض فروخورده مثل غده‌ی سرطانی گریبان‌گیر سر و کمر و دست بدبخت بیچاره‌ی دل‌گرفته می‌شود؟ انگشت‌ها هم کم کم به دَمپینگ ناگهای دچار می‌شود و شاید پدیده‌ی لختگی، کرختی، کوفتی چیزی نصیبشان می‌شود و...

آدمی که دلش گرفته دیگر نمی‌نویسد