چقدر بعضی روزها دلم میگیرد. دلم انگار تنگ و سفت میشود، تیر میکشد و خیلی زیاد میگیرد. حتی وقتی توی فنجان لبپَر مادر چای میخورم، حتی وقتی برایم از خنکای دائمی لابهلای پردههای اتاق مادربزرگ میگویند، حتی وقتی انگشتان سفید خواهر دبیرستانیام روی عکسهای رنگی قدیمی کودکیمان میافتد و با هم قهقهه میزنیم. مخصوصا وقتی نوستالژی خیلی تکراری باشد. انگار به نوستالژیهای تکراری آلرژی دارم. مخصوصا وقتی مادر میگوید آلرژی نه، حساسیت! دل گرفته شاید با یک لیوان کریستالی سیب رنده شده و عسل و یخ خرد شدهی سفارشی ساخت مادر کمی باز شود، یک هم قلب و رودهی به هم پیچیده به نفع یک سرگیجهی سگی مدید کنار بیایند، شاید صدای خِرت و خِرت خرد شدن میوههای توی مخلوط کن، دل تنگ درب و داغان را امیدوار کنم، کمی صابونش بزند، گرهاش را شل و سفت کند و شاید...
هیچ میدانستی دل گرفته یکهو میزند به مجاری تنفسی آدم، دمار از روزگار گلوی آدم در میاورد و بغض فروخورده مثل غدهی سرطانی گریبانگیر سر و کمر و دست بدبخت بیچارهی دلگرفته میشود؟ انگشتها هم کم کم به دَمپینگ ناگهای دچار میشود و شاید پدیدهی لختگی، کرختی، کوفتی چیزی نصیبشان میشود و...
آدمی که دلش گرفته دیگر نمینویسد