اسپکتروم

شما را نمی‌دانم جان من، ولی بنده هر از گاهی در خلوت کمیاب ملسی، فنجان قلیلی چای مزه مزه می‌کنم و هم‌زمان به افق‌های ولرم پاییزی خیره می‌مانم و با خودم خیال می‌بافم که چه می‌شد اگر من و تو و ما و سرخ و سیاه و زرد و عرب و هندی و هلندی و نیجریه‌ای و سفید و مراکشی و کافر و کلیمی و همه و همه،‌ در صفا و صلح و آرامش و صفا و هم‌زیستی مسالمت آمیز، روزگار پر برکت خداوندی را سپری می‌کردیم.

درست به مانند همین طیف آسمان هزار رنگ در لحظات محشر دم غروب؛ که هر رنگ بدون حل شدن در دیگری،‌ اصالت و کمال شکوه و زیبایی خود را کامل و جامع حفظ می‌کند. همه در کنار هم، به انواع متفاوت، هم‌چنان چشم‌نواز، خط به خط، اصلا بی‌نظیر. اصلا که بسی آدم حظ می‌کند!...

عرضم به حضور انور منورتان که، آرزو بر جوانان عیب نیست و... 

همین.

 

يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثي‏ وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ خَبيرٌ

ای مردم، ما شما را از مرد و زنی آفریدیم ، و شما را ملّت ملّت و قبیله قبیله گردانیدیم تا با یکدیگر شناسایی متقابل حاصل کنید. در حقیقت ارجمندترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست. بی تردید، خداوند دانای آگاه است.

سوره حجرات،‌ آیه ۱۳

بگذارید این وطن دوباره وطن شود

در گوشه‌ای از بیابان برهوت،‌ پیرمرد هزار و اندی ساله را پابرهنه پیدا می‌کنم.

با حرکات دست و اطوار اشاره می‌کند که گلویش خشک است و قادر به صحبت کردن نیست؛ سرش کاملا گر است؛ لبانش ترک خورده و پیشانیش بی حد و نصاب چروک انداخته؛ جامه‌اش را گویی گرگ‌های وحشی دریده‌اند. چشمانش غم ژرفی دارد و شانه‌هایش سخت خمیدهاند.

هیچ نمی‌گویم. دست می‌برم سمت اندک آذوقه‌ای که در چنته دارم و آبی به دهان خشکش می‌ریزم. دمی فرو می‌دهد، نفس عمیق و خس‌داری می‌کشد، لحظه‌ای مکث می‌کند و سپس با انگشت لرزانی به آسمان اشاره می‌کند. با صدای خفه‌ای می‌گوید شکارچیان وحشی کبوتران و پرندگان مظلومش را در آسمان بالای سرش در حین پرواز تکه تکه کرده‌اند. به زمین اشاره می‌کند و به سختی زمزمه می‌کند که آب و خاک و حیات و طبیعت زیر پایش را به تاراج برده‌اند. جیب‌های پاره و خالی‌اش را نشانم می‌دهد. می‌گوید دیگر نای گریه هم ندارد. سال‌هاست با مرگ تدریجی دست و پنجه نرم می‌کند.

می‌گوید خسته‌ است. می‌خواهد جان بدهد، اما نمی‌تواند. گویی کودکان زیادی دارد که هنوز به هر نفسش امید بسته‌اند. طاقتش طاق شده ولی هم‌چنان باید بماند. تا آخرین قطره‌ی آبی که در گلوی خشکش مانده؛ تا آخرین جیغ و قهقهه و ندای "دوستت دارم"ی که هر از گاهی می‌شنود. می‌گوید گرچه دنیا طردش کرده، ولی نسبت به تک تک فرزندانش تا ابد الدهر مسئولیت دارد.    

دیگر حرفی نمی‌زند. نامش را می‌پرسم. گویی هزار سال دیگر اشک می‌ریزد و می‌گوید:

نام: وطنم،

نام خانوادگی:‌ ایران.

 

 

 

 

دل و درد

احوال دل شکسته را آشکارا و دائما نمی‌پرسم.

می‌ترسم هر یک از هزار تکه‌ پاره‌‌ی قلب و جان نازنین داغدارشان برای هزارمین بار، هزار برابر تکه تکه شود.

فقط دعا می‌کنم...
 

دعا... دعا... دعا....


الهی، فقط نگاهی؛

 

@inkejormnist

فرایند پردازش داده‌ها در مغز

داده وارد مغز می‌شود.

سیستم پردازش داده: آیا این فکری که به ذهن وارد شده و قرار است به صورت یک یا چند جمله خارج شود، برای دنیا خیر و فایده‌ای دارد؟

سیستم پاسخ دهی پردازش: احتمالا خیر.

سیستم پردازش داده: برای آخرت؟

سیستم پاسخ دهی پردازش: قطعا خیر.

ارسال سیگنال از قسمت پردازش مغز به زبان: همان‌جور بی‌حرکت بمان و تکان نخور. با تشکر.

 

زیبا نیست؟ 

آدم باشیم

در تمام مقاطع زندگی، در جواب هر "نمره‌م خوب شد."،
"فلان معلم یا استاد از کارم راضیه."،
"دارم چند کار رو هم‌زمان پیش می‌برم."،
"امروز فلان کارها رو تمام کردم و باز فردا هزار کار دیگه دارم"،
"شق القمر کردم!!!"،
"خسته م ولی انجامش می‌دم..."،
پدر بزرگوارم صراحتا یک "وظیفه‌ت هست، دخترم." مختصر و موثر فرموده‌اند که "دخترم" در این‌جا نقش ملین‌سازِ قاطعیت "وظیفه‌ت هست" را ایفا می‌کند.

و انصافا باور این واقعیت که "وظیفه م هست،"، زندگی‌ام را زیر و رو کرد.

همین.

 

پ.ن. ممنون که هستین. ممنون که می‌خونین.

@inkejormnist

الکساندر دورقابچی

هم‌وطنان عزیز خارج‌نشین، اینجانب،‌ دوستار حقیقی شما، خاشعانه به عرض محترمتان می‌رسانم که برای احدی از هم‌نوعان اجنبی در بلاد کفر سر سوزنی اهمیت ندارد که نامی که برای فرزند جگرگوشه‌تان انتخاب می‌کنید، غربی، غربی‌پسند و یا تلفظ آن حتی به ازای بی‌معنا بودن نام، "راحت" باشد. اعتبار و هویت خویش و وطن نازنینمان را به چندی توهم توخالی و کذایی نفروشیم. 

با احترام،
یک هم‌وطن دلسوز؛

والا همین!

س - آنلاین بودی ولی پیغامم رو نخوندی و جوابم رو ندادی و محلم نگذاشتی!
ج - کار داشتم. در ضمن مشغول صحبت با شخص دیگری بودم. در اون لحظه‌ی به خصوص هم نمی‌خواستم پاسخت رو بدم...

 

س - چرا تعارف نکردی بیام خونه ت؟ خیلی دلخور شدم!
ج - خسته بودم. خونه مرتب نبود و خیلی کار داشتم. یخچال اون روز تقریبا خالی بود و حوصله‌ی مهمان هم نداشتم...

 

س - تولدم رو تبریک نگفتی! حتما منظور خاصی داشتی!
ج - فراموش کردم. سرم خیلی شلوغه. من تولد نزدیک‌ترین عزیزانم رو هم گاهی با تاخیر تبریک می‌گم یا حتی نیاز به یادآوری دارم. هیچ منظور خاصی هم نداشتم و ندارم.

 

س - واقعا چاق و شکسته شدی یا من این‌طور احساس می‌کنم؟
ج - ...

....

به احتمال زیاد تا بی‌نهایت ادامه دارد...

 

سوال‌های بی‌خاصیت نپرسیم. 
تعارف‌ دروغین را دور بریزیم.
بیشتر سکوت و فکر و مطالعه کنیم.
قدر عمر گرانقدرمان را بدانیم.
مهر بورزیم.
انسان باشیم. 

همین.

 @inkejormnist

در باب ولش کن،‌ کُشتیش!!

گاهی چنان هر ماهیت فلک‌زده‌ای را بی‌رحمانه و سفیهانه به چنگ و دندان می‌گیرد، دم فرو می‌برد، فشار می‌دهد، فشار می‌آورد، می‌چلاند و له می‌کند، که ناگزیر، رگ‌ شقیقه و دیسک بی‌چاره‌ی کمر و هزار و یک درد بی‌درمان خودش و تمام اطرافیانش می‌زند بیرون و هر آن‌چه بر آن چنبره زده، با انرژی مقابله به مثل هر چه تمام‌تر، بر سر و صورتش منفجر و هزار تکه و نابود می‌شود و هر تکه در چشم و شکم و کتف فرو می‌رود و کور و کر و عاجزش می‌کند.

وا اسفا، بس که آدمی، "سخت می‌گیرد"! 

 

رها کن غم که دنیا غم نیرزد

مکن شادی که شادی هم نیرزد

نظامی

 

همین.

سپاسنامه

سلامتی بهترین‌ها؛

شریف‌ها، نجیب‌ها، سلیم‌النفس‌ها؛ همان‌ها که با نوسانات زندگی و جنگ و زمین و زمانه و دلار و سکه و عالم و آدم، انسان مانده‌اند.

که متواضعانه، همواره می‌خوانند و می‌اندیشند و می‌سازند و رشد می‌کنند و پرورش می‌دهند. 

سکوتشان سنگین است اما اگر پرده‌های ننگین دروغگویان و چاپلوسان و مزورین و خائنین را کنار بزنی، فریاد آزادگی‌شان عالمیان را فرا می‌گیرد.

محجوب‌اند اما محکم؛ لبخند ملیح به لب دوخته اما درون مملوست از آتش دفاع از حق و حقانیت؛ عقل و گوش و دست و پا و جان را به کار مداوم گرفته‌ و زبان کمتر بیهوده می‌چرخانند.

سلامتی تک تکشان که دیگر وصف و اوصاف کامل کمالاتشان در بودجه‌ی قلم بنده‌ی حقیر نگنجد؛

که گر نمی‌بودند و نباشند و نیایند، ایران ویرانه باد....

درد

آمدم طولانی بنویسم، دیدم چند جمله برای امشب کفایت می‌کند؛ 

همه ی آدم‌ها برای خودشان غم و درد و رنج خاص خودشان را دارند.

 اگه کسی را دیدیم که خوشحال است، نگوییم چقدر بی‌خیال و خوش و بی‌غم است!

او فقط بهتر از ما توانسته غم‌ و دردهایش را پنهان و صد البته مدیریت کند.

و هم‌چنان درد بی‌دردی علاجش آتش است...

پ. ن. تلفیق دلنوشته خودم و کلام دوستان و حقایق زندگی؛


 @inkejormnist

روزنگار رشد

هر از گاهی میفتم به جان خانه؛ جای میز و صندلی ناهارخوری را عوض می‌کنم. پرده‌ها را یکی در میان بالا و پایین می‌دهم. میوه‌ها را در هم می‌چینم؛ 

با نور اتاق کلنجار می‌روم. کنج‌ها را از نو وارسی می‌کنم. روی صندلی تابی سفید رنگ رها می‌شوم و مثل بچه‌ها تاب می‌خورم و به ترک‌های ریز سقف خیره می‌مانم. بلند می‌شوم و تند قدم برمی‌دارم. می‌ایستم و محو گذر لطیف تکه ابرهای پاییزی می‌شوم؛ 

به چکاوک شاد و فرز لبه‌ی پنجره سلام می‌کنم، انگار دوستی قدیمی باشد. 

کار می‌کنم: از نوع فکری، درسی، آزمایشگاهی، خانگی، کودکانه، همسرانه، خواهرانه، خانوادگی، و در خلوت خویشتن در حضور حضرت حق؛ 

شجریان نوشِ گوش می‌کنم. کمی بعد، سکوت مهمان است و نه چندان بعد، احمد محمود می‌خوانم. عصر هم که می‌شود، تفسیر قرآن و نهج‌البلاغه‌ و صحیفه سجادیه، با صدای ملین دکتر محمدعلی انصاری، عجیب جان دوباره می‌دهد. 

همه‌ی این‌ها گاهی هست و نیست. کم و زیادشان می‌کنم. همواره و قطعا تنوع می‌دهم؛

و همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم نمی‌گذارم روزها بیعار تکرار شوند. اجازه‌ی تکرار عادت نمی‌دهم. هر روز این روزگار، باید تغییر بدهم و تغیرات را ملموس و واضح حس کنم. باید رشد کنم. هر چقدر آرام، ولی پیوسته و دائم. 

تغییرات کوچک و همیشگی، تا جان در بدن هست.

به همین سادگی...

همین.

@inkejormnist

کرونا

کرونا؛ 

و روزهایی که با سرعت بی‌رحمانه‌ای کوتاه و کوتاه‌تر می‌شوند و هم زمان، در کشاکش نیمه قرنطینه‌ای، هم‌چنان طویل ادامه می‌دهند. و مابین این طولانی‌های زودگذر، دفترچه عمر هزار ورق خورد و دوباره بدیهی‌ترین‌ها را به یادم آورد. 

یادم آورد که به خود باز گردم. به اعماق تن و جان و عقل؛ که هر چقدر لباس‌های رسمی و کفش‌ و کیفهای رنگارنگ و ظواهر نه چندان اساسی، گرد و غبار بگیرند و هم‌چنان به شکل تکراری بر جای خود باقی بمانند، فکر را نمی‌توان بیهوده رها کرد. که گوش‌ها را باید با نواهای خوب مستدام ورزش داد؛ دست‌ها را باید بیش از پیش به کار انداخت: برای پخت نان‌های خانگی سرشار از عطر و عشق، غذاهای جدید، دم کردن چای هل و دارچین با اسانس دور هم بودن‌های تازه، نگارش دل‌نوشته‌های لذیذ دم غروب و...؛ 

یادم آورد که گل‌های ریز فیروزه‌ای رنگ روبالشی‌ها پنج پر طلایی ظریف دارند؛ که جعد زلف همسر و فرزندم عجیب دلم را می‌برد و طنین صدای نازنین خواهرم هنگام ارائه‌های آنلاین پر و پیمان صبحگاهی، جان و دلم را روح تازه می‌بخشد.

یادم آورد که فرصت‌ها کم است و کوتاه و آدم‌ها همه از راه دوری شده‌اند و دوست‌ها شاید کمی تا قسمتی کمتر اما دوستی‌ها پربارتر و حقیقی‌تر؛ 

که بیشتر در این فضای محدود حضور دارم، پس بهتر باشم، مهربان‌تر، ملین‌تر، صبورتر، عاشق‌تر، گرم‌تر...

و شدیدا یادم آورد که دنیا هیچ طلبی به من ندارد؛ 

که قانع‌تر باشم؛

قدردان‌تر؛

انسان‌تر؛


همین.


ممنون که هستین. ممنون که می‌خونین.    

@inkejormnist