یک و چندی کلام هم از مادرِ کانال!

حالا که در این آشفته‌بازار هر کسی برای خودش گوشه‌ای از سفره‌ی نقد و تحلیل را در دست گرفته، من هم در این کنج کوچک و مختصر، حرفِ ته دلم را بزنم و بروم. اینجانب، به جِد اعتقاد دارم که یکی از مهمترین ریشه‌های مشکلات کشور ما، افراط و تفریط اهل آن است. افراط و تفریطِ نحسی که بر تار و پودِ وجود همه‌ی ما از کودکی چنبره زده و غالبا تلاش نمی‌کنیم شرش کم شود.

ما یا اهل قربان صدقه‌‌ها و "جانم به فدایت‌شود"های آن‌چنانی هستیم، یا کلا محلِ چند نقطه‌ی یکدیگر هم نمی‌گذاریم.

دیگران یا غلام حلقه به گوش ما هستند، یا ارباب ما یا کلا حذف و والسلام!

وی یا فرشته است، یا دیو! حد وسط ندارد!

من، یا مذهبیِ افراطی مذاب در ولایت هستم، یا بی‌دینِ بی‌قید و بندِ عیاش!

حجاب یا در کشور ممنوع است، یا اجباری! حق انتخاب قدغن!

فرزندم یا بزرگترین نخبه‌ی عالمیان است، یا خنگترین موجودی که از ابتدای بشریت وجود خارجی داشته!

ما یا "دارای تمدن هفت هزار ساله"‌ایم، یا بدترین جماعت کل جهان!

و....

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل (عمان سامانی)، هموطن!

شاید این متن هم در نوع خود یک جور افراط و تفریط به شمار برود و داخل هچل پارادوکسیکال گیر کرده باشد، اما... قطعا و مطمئنا برای این "معضل بزرگ و خانمان‌سوز افراط و تفریط" راه حل وجود دارد.

پیشنهادات دوستانه اینجانب:

- همه چی از کودکی آغاز می‌شود. به کودکمان و سایر کودکان مدام متذکر شویم که "انسان خوبی هستند." و "انسان خوب بودن از همه چیز مهم‌تر است." از گزاره‌های بی‌خاصیتی هم‌چون "چقدر تو نخبه‌ای! بهترینی! دنیا مثل تو ندیده! از همه بچه‌های عالم سرتری!" حذر کنیم. به آن‌ها در عین اینکه از جان و امنیتشان به طور عاقلانه و منطقی محافظت می‌کنیم، حق انتخاب بدهیم: "امروز دوست داری چه غذایی بخوری؟ ترجیحت اینه که کتاب ایکس رو با هم بخونیم یا زِد؟ این انتخاب‌ها رو داری:..."

- دین و ایمان و اعتقاد، زورکی نمی‌شود. ای خدا، فلان جماعت، کِی می‌خواهند سر مبارک را از زیر برف و از داخل خلای اوهام در بیاورند؟... خیلی راحت و رک و پوست کنده خدمت مبارکتان عرض کنم که تقریبا در هر کشوری خارج از وطن پا گذاشته‌ام، بین سایر مسلمانان، کمترین جماعت مذهبی و معتقد، متعلق به وطن نازنینِ خودمان بوده. در آمریکا، اکثر افراد غیر مسلمان منِ محجبه‌ را تُرک (ترکیه‌) و تاجیک و عرب فرض می‌کنند چون به گفته خودشان "اصلا زنِ محجبه‌ی ایرانی در آمریکا" ندیده‌اند. نمازخانه‌ها در فروشگاه‌ها، هتل‌ها، فرودگاه‌ها و... در وطن خودمان بر خلاف سایر کشورهای اسلامی، اکثرا کم جمعیت یا خالی است. علت؟ زیاد! که یکی‌شان قطعا افراط و تفریط مذهبی است. از سنین پایین به کودکان با زبان شیرین و کمال ادب و احترام به درک و شعور و عقلشان بیاموزیم که چرا خدا را می‌پرستیم. دلیل حجاب چیست؟ اصلا اگر اعتقاد نداریم، ارزش‌هایمان چیست؟ تمام حرف زدن‌ها هم می‌شود کمتر از نصف قضیه، قسمت مهمترش می‌شود عمل کردن متعادل و بس. اینقدر فریاد زدن شعارهای مختلف چه گلی بر سرهای محترممان زد؟

- با افراد به طور ناگهانی وارد صمیمانه‌ترین روابط که در آن اتم به اتم زندگی خصوصی‌مان را شکاف می‌دهیم نشویم و بالعکس، شتابزده با دیگران قطع رابطه‌ی کامل و جامع نکنیم. حد وسط را با یکدیگر نگه داریم، طوری که نه حریم خصوصی هیچ‌‌کداممان خدشه‌دار شود، نه دیگری از فرط سردیِ رابطه از ما دلزده شود.

- علت افراط و تفریط، عموما جهل است. انسانِ عاری از عقلانیت، به دو سوی خطرناک طیفِ فکری و رفتاری میل پیدا می‌کند. مطالعه مفید، به من یاد می‌دهد با تامل و تعادل زندگی کنم. سریعا مدهوش و پیرو خط فکری اکثریت جامعه نمی‌شوم؛ به جای سیر و سفر تا نوکِ بینی مبارک، آینده‌های دورتر را تصور می‌کنم. جمع را فدای فرد نمی‌کنم. مطالعه، سیستم دیجیتالی مغزمان را به تدریج به حالت آنالوگِ معتدل در می‌آورد.


به امید پیشروی روزافزون تک تکمان به سوی عقلانیت و اعتدال جمعی. همه با هم، با تدریجی‌ترین و کوچکترین و موثرترین قدم‌های ممکن.


همین.

@inkejormnist

عقل، مرگ نداره!

سلام و عرض ادب خدمت تک تک خواننده‌های داخل و خارج کانال/بلاگ. تن و جان و روح و عقلتون سالم و آباد باد که نعمتی درجه یک‌تر و اساسی‌تر از سلامتی نبوده و نداشته و نخواهیم داشت، موافقید؟ برای هر دم و بازدم، بی‌کران شکرش! 

بیش از یک ماهیه که درگیر عوارض "پس از کرونا" (post-Covid) هستم و خستگی جسمی و ذهنی اجازه‌ی تولید متن و محتوای اساسی رو نداده. سه دوز واکسن رو هم زده‌ام، ماسک هم می‌زنم و هم‌چنان به همه‌ی عزیزان توصیه می‌کنم همه‌ی دوزهای واکسن‌هاتون رو بزنین، ماسک بزنین، زیاد غرغره کنین، مراقب تغذیه‌ی جسم و روحتون باشین و... به حرفهای احدی از جاهلین متعصب که ذره‌ای مطالعه‌ی مفید و منسجم در زمینه‌ی ویروس کرونا (یا هیچ زمینه‌ی دیگری) ندارن و مدام در گوشتون می‌خونن که "آها، دیدی واکسن زدی و کرونا گرفتی، پس چی شد؟!" هیچ اهمیت ندین. تا می‌تونین کتاب‌های خوب و مقالات معتبر بخونین و خزعبلات کلامی و کتبی دور و ورتون رو از زندگی‌تون حذف کنین. دنیا هر چی می‌کشه از جهل و جاهلینه و بس. از شما چه پنهان که چند روز پیش دانشگاه اینجا به همه‌ی دانشجوها ایمیل زد که "ایها الناس! مراقب باشین، سه مورد "سل" در دانشگاه مشاهده شده و هر سه نفر الان در قرنطینه‌اند." بله، درست خوندین، سل! کجا؟ در ناف یکی از ایالت‌های آمریکا. چرا؟ چون پیروان فرقه‌ی خاصی از مسیحیت اعتقادی به واکسن ندارن و باور دارن اگه قرار باشه کسی با بیماری از دنیا بره خواست خدا بوده و نباید جلوی قضای الهی رو گرفت... خوب می‌دونیم که از این سری باورهای خرافاتی در کشور خودمون و اقصی نقاط جهان کم نیست. در حال حاضر نیروی کافی ذهنی برای تحلیل چنین مهملاتی رو ندارم، ولی شما رو به خدا، بیایید کمی فکر کنیم. ذره‌ای، سر سوزنی... اصلا در طول روز اگر هیچ کاری هم نمی‌کنیم (جدای نفس کشیدن، بلع، دفع و خوابیدن)، فقط و فقط چند دقیقه‌ی ناقابل در روز رو به فکر کردن عمیق و مفید و موثر اختصاص بدیم. جهل خیلی بده؛ خیلی تلخه؛ عمر مثل برق و باد می‌گذره و وقتی زیر خرواک خاک خوابوندنمون، تصور کنین بگن "خدا بیامرز خیلی نادون بود." بدترین نوعش هم جهل مرکبه. اصلا اشک آدم رو در میاره...

سال ۲۰۲۲ شد و چیزی به ۱۴۰۱ نمونده و دنیا در پیشرفته‌ترین حالت ممکن به سر می‌بره و سرعت رشد علم باورنکردنیه، اما متاسفانه هنوز هم تا دلتون بخواد "جهل" مثل طاعون نحس به جان انسان افتاده...

مراقب خودتون باشین!

همین.

پ.ن. بابت تمام پیام‌ها، نظرات، انتقادات و توجهات شما عزیزان بسیار قدردانم. ممنون که هستین. ممنون که می‌خونین. 

@inkejormnist

بعضی اوقات به خودم میگم: "حالا مثلا مگه یه تکه دیگه از این کیک شکلاتی معرکه رو بخورم چی میشه؟ آسمون به زمین میاد؟ مریخ وارد مدار زحل میشه؟ نچ!" ولی بعد سریع به خودم جواب میدم که: "نمی‌خورم تا حال خودم رو بگیرم! اوهوم!" و این‌طوری صد-هیچ خودم رو مغلوب می‌کنم. چقدر هم مزه میده! شب که می‌خوام بخوابم، یواشکی با خودم این شکست لذیذ رو جشن می‌گیرم. من، عاشق پیروزی در جنگ با هوس‌های آنی موذی‌ام و مثال اولیه، فقط یه نمونه‌ی کوچک از این نوع نبردهاست.

پ.ن. بعضی روزها هم اجازه‌ی پیروزی اون ندای شیطون منحرف‌کننده‌ صادر میشه و می‌طلبه آدمیزاد یک چیزبرگر دوبل درجه یک با یه کوه سیب‌زمینی سرخ‌کرده و بلافاصله بعدش یه برش بزرگ کیک شکلاتی با قهوه‌ی ترک به بدن تزریق کنه :)

 

@inkejormnist  

همگی گاهی شدیدا در رنجیم. جسمی و عقلی. این حقیقت زندگانی ماست. انکار نیز قطعا بی‌ثمر است. من، درست در بدو این حالات و لحظات عادت و دوست دارم پشت میز چوبی کوچک دلبندم بنشینم و کاغذ و قلم (این روزها دیجیتالی) به دست بگیرم و از فوران افکار و احساساتم یادداشت برداری کنم.

کاری که مشخصا خیلی اوقات به آرامش‌بخشی تلاطم امواج ذهنی‌ام کمک می‌کند، انجام یک نوع مصاحبه‌ی فردی است. منِ پرسشگر، نقش مصاحبه‌گر را ایفا می‌کند و منِ درگیر، نقش مصاحبه‌شونده. سوالات اصلی مصاحبه از این قرار است: "دقیقا چه مسائلی تو را رنج می‌دهد؟"، "در راه حاضر چه راه حل‌هایی برای آن‌ها داری؟"، "مشورت با کدامین افراد در این راه تو را کمک خواهند کرد؟"، "کتب و پادکست‌ها و ادبیات و هنر و فلسفه و ورزش و... چه کمکی می‌توانند به تو بکنند؟" هنگام پاسخ‌گویی تمام سعی‌ام را می‌کنم تا از هر نوع کلی‌گویی خودداری کنم. همه چیز باید دقیق شرح و فصل شوند. حقیقتا، ذهن محدود ما انسان‌هایِ محبوسِ چارچوب عالم ماده، قابلیت هضم و درک و تحلیل همزمانِ حجم سنگین کلیات مبهم را ندارد. لذا، عزمم را جزم می‌کنم و پرده‌ی ضخیم افکار آشفته را کنار می‌زنم و نورافکن‌های ذهن را روی حالت قوی تنظیم و روشن می‌کنم و دست به کار می‌شوم. دقیق و تمام و کمال می‌شکافم و جواب‌ها را از صفر شروع می‌کنم و آهسته و تدریجی، به صد می‌رسم. 

پاسخ‌دهی به پرسشنامه‌ی فردی که تمام شد، نفس عمیقی از ته جان به بازدم می‌فرستم، دستِ "خدا قوت!" دوستانه‌ای به شانه‌ی خودم می‌زنم و می‌بینم دنیا آن‌قدرها هم که فکر می‌کردم در هم تنیده و بی‌نظم و ثبات‌ناپذیر نیست! بلند می‌شوم یک فنجان نوشیدنی گرم کوچک ساده دم می‌کنم و به دامان پهناور بی‌انتهای آسمان‌ها خیره می‌شوم. افکار و آسیب‌های ریز و درشت، در کوچکترین نقطه‌ی افق و ستارگان و سیاه‌چاله‌ها و عوالم بی‌نظیر در دوردست‌ها، حل و محو می‌شوند و من می‌مانم و نورون‌های ورزیده‌ی حال‌آمده‌ی مغزی و میلیون‌ها فکر زیبای درجه یک، و کهکشانی از نعمت‌ها که بر فراز بلندترین نقاط ذهن و ناخودآگاهم از نو به رقص در می‌آیند. 

طی کردن تمام این مراحل به هیچ عنوان سهل و سریع نیست، اما با ممارست مستمر و جدی، قطعا شدنی‌ست. من و تو و همگان باید مدام به خود یادآوری کنیم که هر روز اسیر هزاران افکار و اوهام بیهوده‌ای هستیم که هرگز اتفاق نیفتاده و نخواهند افتاد و هر لحظه که از دام این اسارت فارغ شویم، نکوست!


پ.ن. ممنون که هستین. ممنون که می‌خونین. براتون آرزوی ذهنی منظم و آرام دارم. در ضمن تا یادم نرفته یادآور بشم که این عالم بی‌نظیر خداوند نیست که ثبات‌ناپذیر و بی‌نظمه، بلکه برداشت معیوب و محدود ذهن من از اون و مسائل درونش این‌طوره.


@inkejormnist

قضیه ی حمار

در پی اخبار داغ نه چندان خوش‌بوی انتخاب فلان وزیر و سخنرانی بهمان نماینده و گاف اوس غلام چنگیز و این داستان‌های بی سر و ته، یک خاطره یادم آمد. کتاب "چشم شبح" را که ترجمه کردم و فرستادم دست آقایان، بلافاصله مجوز نگرفت‌. نامه زدیم که سلام به حضور منور و نه اصلا بگوییم انور جنابعالی، آقای وزیر محترم ارشاد، چقدر باید خدا را شاکر باشیم که شما ما را ارشاد می‌کنید و فرهنگ یادمان می‌دهید، حالا می‌شود لطف کنید و بفرمایید دقیقا چرا؟... نمی‌دانم چند وقت بعد پاسخ آمد که لُب اصلی و مهمش این بود: کتاب راجع به موضوع شوم و قبیح "تناسخ" است و اگر خدای نکرده یک نوجوان "شهرستانی" (گویا ایشان با مطالعه این موضوع توسط کودک شهری مشکل عمده‌ای نداشت)، این را بخواند و بفهمد موضوع از چه قرار است، در طرفه‌العینی دین و دیانتش نیست و نابود می‌شود!!! 

نام آن بنده‌خدا خاطرم نیست، اما اهمیتی ندارد. صرفا گفتم یادمان نرود هر از گاه که هیچ، خیلی زود به زود و اصلا روزانه با جعبه ابزار "مطالعه" سخت و حسابی بیفتیم به جان این مغز و ذهن مبارک و روغن‌کاری و تعمیر اساسی کنیم و یادمان نرود که دنیا بسی پیچیده‌تر و ماورای درک محدود ماست، وگرنه برای همیشه در دالان تاریک جهل گیر می‌افتیم و عاقبت کارمان خیلی خراب می‌شود...

پ.ن. همیشه ممنون که هستین. ممنون که می‌خونین. 

تلگرام: @inkejormnist

بهترینِ سال

برای مادرم...

که برای هفتمین سال متوالی، زادروزش را دور از او می‌نویسم و در خلوت جشن می‌گیرم، اما انگار این زمستان، آخرین فصل سرد دوری‌ است.

و گویی وصال نزدیک است...

برای مادرم...

برای آن ماهپاره‌ی آسمانی‌اش که جانم می‌دهد و برای هر نگاه فرشته‌وارش نفس می‌کشم؛

برای انگشتان لطیف زبده‌ی پُر هنرش که در بُعد خیال، هر آن نوازشم می‌دهند؛

برای «بمیرم برایت؛» گفتن‌هایش که قلبم را از هُرم عشق می‌سوزاند و می‌میراند و از نو زنده می‌کند؛

برای «قربانت بروم» های شیرینش که من به فدایشان؛

برای عطر مستانه‌ی هر دم و بازدم و وجود مملو از عصاره‌ی عرفانیتش که نظیر ندارد:

برای اقیانوس نامتناهی عشق اسطوره‌ای‌اش که هیچ‌گاه حقیقتا لایق درک و دریافتش نبوده‌ام؛

برای به دنیا آمدنش که زمهریر آخرین روز و شب زمستان را یک شبه همه بهار می‌کند؛

برای بی‌حد و حساب خوبی ذات منحصر به فردش که قلمم در وصف همه‌شان عاجز و علیل است و بس؛

 

روز و شب را سجده‌ی شکر خلق وجودش کنم، کفایت نمی‌دهد.

 

تولدت مبارک همه‌ی زندگانی‌ام؛

همیشه کنیزت، سپیده.

۲۸ اسفند ۹۹

 

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من 
‏دل من داند و من دانم و دل داند و من 
‏⁧ 
مولانا⁩

 

 

اصلاح تقویم

مادر چه دل‌نگران از پنجره‌ی خاک‌خورده‌ی خانه‌ی جمالزاده، منِ شش، هفت ساله را هزار چشمی نگاه می‌کرد تا سرویس برسد و به سلامت سوار و عازم شوم…

مادر با چه دلی هر روز همه‌مان را از زیر قرآن رد می‌کرد و فقط خودِ خودش بود که وجود نازنینش را بدرقه کند…

مادر با چه حال و هوایی ما را به این دنیا و خارج از آغوشش و مهد و مدرسه و دانشگاه و جامعه و خانه‌ی بخت و آن سر دنیای آشفته فرستاد…

مادر هنوز با همه‌ی جان و وجود، در اقصى نقاط‌ متعددی از عالم، چشم انتظار است و بی‌وقفه دعاگو و فاعل و مقتدر و عالی‌ترین: از پشت پنجره‌ها، سر سجاده‌ی بهشتی‌اش، در حین نوشتن «سلام، صبح بخیر دخترم؛» های واتس‌اپ و آب دادن گل‌های کاغذی ایوان، پیش و پس از هر نفس مقدسش، در عالم بیداری و خواب و...

تمام ماه مارس که سهل است؛ همه‌ی روزهای عالم، روز بهترین زن عالم، "مادر" است...

تمام.

 

 

همسایه‌ها

همسایه‌ی سیاه‌پوست خانمی دارم که فرزند دختر شش ساله‌ی خجولی دارد. مادر قدی حدود صد و هشتاد سانتی‌متر و صدای بسیار زمختی دارد. تا مدت‌ها از شما چه پنهان، از او کمی تا قسمتی می‌ترسیدم. احساس می‌کردم خشم نهفته و عیان زیادی دارد و به هر علتی که خدا می‌داند از من و ما و شاید کلا از مسلمان‌ها خوشش نمی‌آید. نمی‌دانم چرا. شاید چون پوستش خیلی تیره است و حالات صورتش اکثر اوقات شفاف نیست. چهره‌اش انگار مادرزادی عصبانی‌ است. ابروهای تاتو شده‌اش هم این وضع و گمانه‌زنی‌هایم را تشدید کرده.

گاهی به هم سلامی می‌دادیم و اکثرا با دیدن صورت دخترک شش ساله‌اش دلم به حال هر دو می‌سوخت و فاصله‌ام را حفظ می‌کردم. هر بار دست دخترش را می‌کشید، سریعا دادگاه غیر رسمی در ذهنم بر پا می‌شد و در نهایت قاضی‌القضات حکم صادر می‌کرد که "این زن ظالم است. کودک را فورا نجات دهید." عادت دارم به هر کسی وارد آسانسور می‌شود سلام کنم و موقع خروج هم برایشان آرزوی صبح و ظهر و عصر و شب بخیر و کلا اوقات خوش دارم. اکثرا در پاسخ کلام محبت‌اموزی می‌گویند. اما همسایه‌ی رنگین‌پوست اخمو خیلی اوقات جواب نمی‌داد. می‌دانستم دست تنها بچه را بزرگ می‌کند و زندگی پرتلاطمی دارد. کنجکاوی نکردم. به سلام‌علیکم و رحمة ا... و برکاته‌ها ادامه دادم تا این‌که...

کرونا مهمان ناخوانده‌ی ناخواسته‌ی کره‌ی زمین شد و الخ. یکی از این روزهای مایل به قرنطینه‌ی کامل، همسایه‌ی ترشرو و دخترش را دیدم. سلام دادیم و گفت مدارس دولتی اکثرا تا حدود زیادی حضوری شده‌اند اما او به گفته‌ی خودش مصمم بوده دختر دسته گلش را در معرض ریسک قرار ندهد و همه زندگی‌اش را طوری برنامه‌ریزی کرده تا فرزندش به راحتی از خانه به شکل آنلاین در کلاس‌هایش شرکت کند... مسلما از تمام تصورات خودساخته‌ی ذهنی‌ام خجالت کشیدم. باز هم‌دیگر را دیدیم. گفتم چه لباس قشنگی پوشیدی. تمام عضلات صورتش باز شد و ذوق کرد و کمی تا قسمتی از هم‌دیگر تعریف کردیم. دفعات بعد در همان ثانیه‌های گذرای آسانسوری، گفتیم و خندیدیم. هم‌دیگر را درک کردیم. کم کم، خود برتر بینی‌ها فروکش کرد و همسایه، تبدیل شد به هر همسایه‌ی خوب دیگر،‌ در هر جای دنیا، با کلی داستان هزار و صد شب و بالا و پایین روزگار.

ماه پیش همسایه که هنوز اسم همدیگر را نمی‌دانیم گفت «غذاهاتون عطر عالی دارن. شما کجایی هستین؟» مکالمه ادامه پیدا کرد و در نهایت، بی‌لفافه گفت «خیلی هوس‌انگیزه. برای من هم غذا میاری؟»...

دیشب با نیت‌ و نذری که داشتم، غذاهای گرم را در ظروف دردار کشیدم و در خانه‌ی همسایه را زدم. همان صورت همیشگی را داشت اما دیگر به نظرم اخمو نیامد. دیگر خشمی ندیدم. همسایه زیبا بود و پر از عشق مادرانه و نگرانی‌ها و دلواپسی‌های یک انسان رنج کشیده. غذا را با خوشحالی گرفت و تشکر کرد و گفت عاشق همه‌ی خوراکی‌های دنیاست و هیچ‌گاه ایرادگیر نبوده. پروانه‌های کوچک پر جنب و جوش هم‌نوع دوستی ته دلم وول زدند و این شعف تکه‌های بزرگی از روحم را اغنا کرد.    

این یک داستان پر ماجرای هیجان‌انگیز پر نکته نبود و من راوی تراژدی‌های مهم دنیا نیستم. اما کلیتش یک درس داشت: "انسان بما هو انسان"؛ که همان قضاوت‌های بی‌سر و تهی که حجاب ضخیم بین درک صحیح من از همسایه شده بود، با ارتباط و زنجیره‌ی لطیف انسانیت از بین رفت. بقیه‌ی نکات را هم که خود نازنینتان برداشت کردید و گفتن ندارد.

قربان حسن توجهتان.

 

همین. 

مقاله زندگی

در فرایند مقاله‌نویسی، استاد راهنمایم درس زندگی می‌دهد. می‌گوید باید مقدمه‌ی نوشته شده بسیار قوی و حاوی نه تعداد زیاد، بلکه تنها چندی معدود خدمات نوین علمی دقیق و در عین حال جامع باشد. گویا مقدمه‌ی یک "داستان" جذاب را روایت می‌کند. اما تاکید می‌کند در مقدمه شناور نمانم: به قسمت‌های عمیق‌تر ماجرا نفوذ کنم. می‌گوید مراقب باشم آن‌چه در بدنه‌ی کار "معلوم" می‌شود، تحت‌الشعاع چند تکه "علم" قرار نگیرد. و من هر بار با چند و اندی نکات متذکر شده‌ی او، به روزانه‌های عمر می‌اندیشم. به هر آن‌چه در مقدمه دچار اصطکاک شدید می‌شود و پیش نمی‌رود. به شعارهای رنگارنگی که هوس‌انگیز و فریبنده، به هیچ بدنه‌ی مستحکم عملی منتج نمی‌شوند. به تمام اولیه‌های گفته و نوشته شده‌ای که مؤخره ندارند. به آغازهای زیبا اما بی سرانجام...

لذا من، با هر مرحله‌ی تداوم و شاید تکمیل بلوغ فکری و روحی روزمره، سعی در عبور از مقدمات لذت‌بخش اولیه‌ی عمر و رقم زدن یک بدنه‌ی مفید و موثر برای زندگانی‌ دارم؛ تماما به امید یک فرجام نیک.  

پ.ن. همواره ممنون که هستین. ممنون که می‌خونین. براتون ارزنده‌ترین مقدمه، بدنه و مؤخره‌ی زندگی را آرزومندم.

@inkejormnist

فغان...

می‌گویند یک سال گذشت...

ای پاره‌ی تنم، جگر پر پر شده‌ام، همه‌ی هستی و نیستی‌ام، ماه شب چهارده‌ام، تمام خواستن و آرزوهایم و دلیل هر نفسم...

یک سال؟!... از شب عروج ناگهانی‌ات، من پشت این چارچوب کم‌جان در و زیر تیغ تیز درد بی‌انتها، با تمام خاطرات جانکاه، هم‌رنگ تمام تاریکی‌ها و تو بگو اصلا، محو شده‌ام. به مانند یک قصه‌ی بی‌پایان هزار ساله. محمدم، مادرت، هزاران سال است چشم انتظارت مانده. محمدم، با کدامین ثانیه‌ی طویل این زمانه‌ی پست، در تلخ‌ترین بُعد زمان و مکان، به ابدیت پیوستی؟ نازنین جان مادر، کجایی؟ در اعماق دلم، برایت باشکوه‌ترین عروسی دو عالم را بر پا کرده‌ام. تو رشید و خندان، آرام و محجوب، جایی میان مهمان‌ها، سر و دستی تکان می‌دهی و برایت جان و روح می‌دهم. و درست در والاترین و پر اوج‌ترین لحظه‌ی خوشبختی، گویا ملاحت نگاهت معنای خاصی می‌گیرد. و انگار برمی‌گردی، شاید یادت می‌رود خداحافظی کنی و شاید همان یک نگاه به معنای هزاران خداحافظی‌ست و... تو میان هم‌همه‌ی آدم‌ها و بحبوحه‌ی مشوش اصوات، ناگهان محو می‌شوی. همه می‌گویند پرواز کردی. می‌گویند یک سال است پر زده‌ای. 

ولی در باورم نمی‌گنجد. تو همین‌جایی، در آغوش گرم مادر، زیر سایه‌ی پدر، کنار تک تک آن‌ها که عاشقانه لحظه‌ای از یادت نمی‌کاهند. همین‌جا. صدایم را می‌شنوی؟

جان مادر، کجایی؟....

.......

نازنین پدر، گل محمدی خوش‌عطر بهشتی‌ام، ای "زینت بابا"، زینبم، جان پدر، کجایی؟ از چاه پر عمق گوشه‌ی قلب پدر که خبر داری، میوه‌ی عمرم... همان‌جا که تمام فریاد و غم و آه این جان مهجور را درونش ریخته‌ام. همان‌جا که هر بار درونش را می‌کاوم، خون می‌گرید. همان‌جا که تک تک نگاه‌های معصومانه‌ات از بدو طفولیت تا گرمای بی‌نظیر آخرین آغوش خداحافظی، تا ابدیت حک شده. و فقط دختر می‌داند پدر چگونه عاشقانه دورش می‌گردد، تصدقش می‌رود، دعایش می‌کند، در سکوت سنگین مغرور پدرانه هر آن به وجود فرشته‌ی پاکش افتخار می‌کند...

زینبم، دیگر آهی در این گلوی پُر بغض نمانده که با ناله‌ی جانم، سودا کنم. دخترکم، خانم محجوب مظلوم بابا، جان دلم، کجایی؟...

........

ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی‌ست هوا؟
یا گرفته‌است هنوز؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می‌بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می‌کشم از سینه نفس
نفسم را بر می‌گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می‌ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی‌ست
نفسم می‌گیرد
که هوا هم اینجا زندانی‌ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است.

اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی در خاطرمن
گریه می‌انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می‌گرید...

چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می‌ریزد
ارغوان
این چه رازی‌ست که هر بار بهار
با عزای دل ما می‌آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می‌افزاید؟

ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درۀ غم می‌گذرند؟

ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می‌آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش؛
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من...

شعر از هوشنگ ابتهاج

 

به یاد دو گل پرپر شده‌ی نازنینم، محمدحسین و زینب اسدی لاری.

شهدای مظلوم پرواز ۷۵۲ هواپیمای اوکراین.

 

هرگز فراموش نمی‌کنیم!... بای ذنب قتلت!....

 

می‌نویسم که شب تار سحر می‌گردد

یک نفر مانده ازین قوم که برمی‌گردد
 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

سپیده موسوی

اولین سالگرد سقوط پرواز ۷۵۲ اوکراین