از سری کلیشههای شدیدا واجب
به راستی، من و تو و همهی ما جزوی از این زنجیرهی ظریف و نحیف زندگانی هستیم. تک تک ما. از هر رنگ و دین و نژاد و باور. خندههای تو، انگار بیداری تک تک سروهای خشکیدهی دلم و بهار روحم، و زجر و فریادت، خنجری بر تک تک سلولهای این ذات فانی است. من و تو و همهی ما آدمها، ای کاش رشتههای به هم بافتهی آدمیت را خود محورانه پاره نکنیم. پس بیا همین امروز و امشب، دست به دست هم، به همراه تمام زائدات و زبالاتی که راهی وادیهای ناشناخته میکنیم، این همه ناسپاسی، نفرت، کینه، حسد، دروغ، نفاق، خودخواهی، ظلم، دورویی، بدخواهی، تنگنظری و سیاهیهای چرکمُرد را از ریشه جدا کنیم و...
فقط خوب باشیم.
در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک
بجز مهر به جز عشق دگر تخم نکاریم
همین.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 18:38 توسط سپید
|
خدا، خواب، لواشک، برق، پرش، جعبه، سنگک، ماکارونی، دغدغه، نرمی، جیغ، شلیل، خرکاری، آب، پرواز، شهریور، بغل