روتین
قبل از اینکه راه بیفتم، میگویم «قربونتون برم، خیالتون راحت، نگران هیچ چی نباشین. خودم حواسم به همه چی هست.» و قطع میکنم. چه کنم که جز چند جملهی خیلی خشک و خالی کلیشهوار، چیزی ندارم نثار این ماهیت ملائکه صفت کنم. کاش به ازای اقیانوسها و کهکشانها مهر و عشق و پاکی و خلوص و صفا و دستان گرم و نگاههای بیمثال و موسیقی جاودانهی صدایش، سر سوزنی ته دلش خوش شده باشد.
صفحهی سرد گوشی را میگیرم جلوی چشمانم و به احترام عکسش سر خم میکنم و خیلی مجازی، روی ماهش را میبوسم. یادِ هُرم بودنش، آتش میزند به هر در چه عالم واقع و تخیل، هست و نیست؛ قبل از اینکه راه بیفتم، برمیگردم جلوی آینه، دست میکنم ته جیبم، خاک کف پایش را در میاروم، سرمه میکنم به دو چشمم و...
جانم برای مادر میرود...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 19:26 توسط سپید
|
خدا، خواب، لواشک، برق، پرش، جعبه، سنگک، ماکارونی، دغدغه، نرمی، جیغ، شلیل، خرکاری، آب، پرواز، شهریور، بغل