قبل از این‌که راه بیفتم، می‌گویم «قربونتون برم، خیالتون راحت، نگران هیچ چی نباشین. خودم حواسم به همه چی هست.» و قطع می‌کنم. چه کنم که جز چند جمله‌ی خیلی خشک و خالی کلیشه‌وار، چیزی ندارم نثار این ماهیت ملائکه صفت کنم. کاش به ازای اقیانوس‌‌ها و کهکشان‌ها مهر و عشق و پاکی و خلوص و صفا و دستان گرم و نگاه‌های بی‌مثال و موسیقی جاودانه‌ی صدایش، سر سوزنی ته دلش خوش شده باشد. 

 

صفحه‌ی سرد گوشی را می‌گیرم جلوی چشمانم و به احترام عکسش سر خم می‌کنم و خیلی مجازی، روی ماهش را می‌بوسم. یادِ هُرم بودنش، آتش می‌زند به هر در چه عالم واقع و تخیل، هست و نیست؛ قبل از این‌که راه بیفتم، برمی‌گردم جلوی آینه، دست می‌کنم ته جیبم، خاک کف پایش را در میاروم، سرمه می‌کنم به دو چشمم و...

جانم برای مادر می‌رود...