کرونا؛ 

و روزهایی که با سرعت بی‌رحمانه‌ای کوتاه و کوتاه‌تر می‌شوند و هم زمان، در کشاکش نیمه قرنطینه‌ای، هم‌چنان طویل ادامه می‌دهند. و مابین این طولانی‌های زودگذر، دفترچه عمر هزار ورق خورد و دوباره بدیهی‌ترین‌ها را به یادم آورد. 

یادم آورد که به خود باز گردم. به اعماق تن و جان و عقل؛ که هر چقدر لباس‌های رسمی و کفش‌ و کیفهای رنگارنگ و ظواهر نه چندان اساسی، گرد و غبار بگیرند و هم‌چنان به شکل تکراری بر جای خود باقی بمانند، فکر را نمی‌توان بیهوده رها کرد. که گوش‌ها را باید با نواهای خوب مستدام ورزش داد؛ دست‌ها را باید بیش از پیش به کار انداخت: برای پخت نان‌های خانگی سرشار از عطر و عشق، غذاهای جدید، دم کردن چای هل و دارچین با اسانس دور هم بودن‌های تازه، نگارش دل‌نوشته‌های لذیذ دم غروب و...؛ 

یادم آورد که گل‌های ریز فیروزه‌ای رنگ روبالشی‌ها پنج پر طلایی ظریف دارند؛ که جعد زلف همسر و فرزندم عجیب دلم را می‌برد و طنین صدای نازنین خواهرم هنگام ارائه‌های آنلاین پر و پیمان صبحگاهی، جان و دلم را روح تازه می‌بخشد.

یادم آورد که فرصت‌ها کم است و کوتاه و آدم‌ها همه از راه دوری شده‌اند و دوست‌ها شاید کمی تا قسمتی کمتر اما دوستی‌ها پربارتر و حقیقی‌تر؛ 

که بیشتر در این فضای محدود حضور دارم، پس بهتر باشم، مهربان‌تر، ملین‌تر، صبورتر، عاشق‌تر، گرم‌تر...

و شدیدا یادم آورد که دنیا هیچ طلبی به من ندارد؛ 

که قانع‌تر باشم؛

قدردان‌تر؛

انسان‌تر؛


همین.


ممنون که هستین. ممنون که می‌خونین.    

@inkejormnist