روزنگار رشد
هر از گاهی میفتم به جان خانه؛ جای میز و صندلی ناهارخوری را عوض میکنم. پردهها را یکی در میان بالا و پایین میدهم. میوهها را در هم میچینم؛
با نور اتاق کلنجار میروم. کنجها را از نو وارسی میکنم. روی صندلی تابی سفید رنگ رها میشوم و مثل بچهها تاب میخورم و به ترکهای ریز سقف خیره میمانم. بلند میشوم و تند قدم برمیدارم. میایستم و محو گذر لطیف تکه ابرهای پاییزی میشوم؛
به چکاوک شاد و فرز لبهی پنجره سلام میکنم، انگار دوستی قدیمی باشد.
کار میکنم: از نوع فکری، درسی، آزمایشگاهی، خانگی، کودکانه، همسرانه، خواهرانه، خانوادگی، و در خلوت خویشتن در حضور حضرت حق؛
شجریان نوشِ گوش میکنم. کمی بعد، سکوت مهمان است و نه چندان بعد، احمد محمود میخوانم. عصر هم که میشود، تفسیر قرآن و نهجالبلاغه و صحیفه سجادیه، با صدای ملین دکتر محمدعلی انصاری، عجیب جان دوباره میدهد.
همهی اینها گاهی هست و نیست. کم و زیادشان میکنم. همواره و قطعا تنوع میدهم؛
و همهی اینها را گفتم که بگویم نمیگذارم روزها بیعار تکرار شوند. اجازهی تکرار عادت نمیدهم. هر روز این روزگار، باید تغییر بدهم و تغیرات را ملموس و واضح حس کنم. باید رشد کنم. هر چقدر آرام، ولی پیوسته و دائم.
تغییرات کوچک و همیشگی، تا جان در بدن هست.
به همین سادگی...
همین.
@inkejormnist
خدا، خواب، لواشک، برق، پرش، جعبه، سنگک، ماکارونی، دغدغه، نرمی، جیغ، شلیل، خرکاری، آب، پرواز، شهریور، بغل