بگذارید این وطن دوباره وطن شود
در گوشهای از بیابان برهوت، پیرمرد هزار و اندی ساله را پابرهنه پیدا میکنم.
با حرکات دست و اطوار اشاره میکند که گلویش خشک است و قادر به صحبت کردن نیست؛ سرش کاملا گر است؛ لبانش ترک خورده و پیشانیش بی حد و نصاب چروک انداخته؛ جامهاش را گویی گرگهای وحشی دریدهاند. چشمانش غم ژرفی دارد و شانههایش سخت خمیدهاند.
هیچ نمیگویم. دست میبرم سمت اندک آذوقهای که در چنته دارم و آبی به دهان خشکش میریزم. دمی فرو میدهد، نفس عمیق و خسداری میکشد، لحظهای مکث میکند و سپس با انگشت لرزانی به آسمان اشاره میکند. با صدای خفهای میگوید شکارچیان وحشی کبوتران و پرندگان مظلومش را در آسمان بالای سرش در حین پرواز تکه تکه کردهاند. به زمین اشاره میکند و به سختی زمزمه میکند که آب و خاک و حیات و طبیعت زیر پایش را به تاراج بردهاند. جیبهای پاره و خالیاش را نشانم میدهد. میگوید دیگر نای گریه هم ندارد. سالهاست با مرگ تدریجی دست و پنجه نرم میکند.
میگوید خسته است. میخواهد جان بدهد، اما نمیتواند. گویی کودکان زیادی دارد که هنوز به هر نفسش امید بستهاند. طاقتش طاق شده ولی همچنان باید بماند. تا آخرین قطرهی آبی که در گلوی خشکش مانده؛ تا آخرین جیغ و قهقهه و ندای "دوستت دارم"ی که هر از گاهی میشنود. میگوید گرچه دنیا طردش کرده، ولی نسبت به تک تک فرزندانش تا ابد الدهر مسئولیت دارد.
دیگر حرفی نمیزند. نامش را میپرسم. گویی هزار سال دیگر اشک میریزد و میگوید:
نام: وطنم،
نام خانوادگی: ایران.
خدا، خواب، لواشک، برق، پرش، جعبه، سنگک، ماکارونی، دغدغه، نرمی، جیغ، شلیل، خرکاری، آب، پرواز، شهریور، بغل