پس به امید دیدار...
بر روی زمینهای سبز وسیع خداوند جویایتان بودم و به من نشانی آسمانهای بیکران ابدی را دادند؛
نازنینهای دلم، به کدامین سمت پر کشیدید؟ در کدام نقطهی آسمان به بیانتهای ملکوتی پیوند خوردید؟
باید چندین فلک را در نوردم تا نیم نگاهی از شما پارههای تنم عیش و نوش جان و دل کنم؟
قبل از خداحافظیها، پشت سرتان آب ریختم؛
آب را دوست دارم. زلال است و پاک و صاف و راستین، همچون تک تک ابعاد جاودانهی وجودتان. آب را دوست دارم. اشک را دوست دارم.
من از پس پردههای کدر و زمخت روزگار، از پس جریان اشکهای مظلومانهی مادرانه، به شیارهای طلایی انوار خورشید بیجان پاییزی خیره ماندهام. میدانم یکجایی در آن میان، نور خداوندی ناگهان به تمامیت خود خواهد رسید.
میدانم یک روز ابدی خواهد آمد، کورسوی امیدها فیالبداهه به آتشفشانی از جنس ماندگارترینها تبدیل خواهد شد. و در آن حال، ملائک فوج فوج بر زمین میایند، سلام میدهند، یار میجویند و عاشق را به معشوق میرسانند.
میدانم.
منِ عاشقِ منتظر، تا لحظهی وقوع آن جاودانگی، غرق در جبرِ صبر دوران، در فراسوی تنگ و محدود مکان و زمان دنیایی، درست در همین نقطه، روبهروی جمال ماهتان نشستهام.
مادر است دیگر؛ لحظهای از جگرگوشههایش چشم برنمیدارد.
پس به امید دیدار...
خدا، خواب، لواشک، برق، پرش، جعبه، سنگک، ماکارونی، دغدغه، نرمی، جیغ، شلیل، خرکاری، آب، پرواز، شهریور، بغل