ساده بگویم...
هر روز خدادادی، چه نسیم بهار و تابستان باشد و چه باد سرد پاییز و زمستانی، همواره عطر نابترین گلهای هستی را از وطن به مشامم میرساند.
عطر دستان پزشک و پرستاری که بیماران کرونایی را عاشقانه ماساژ تنفسی میدهد...
عطر قدوم معلم هر کجای سرزمینم که فرسنگها را در خروش رودخانهها و بر فراز کوههای برفگرفته طی میکند تا برای شاگردان چشم انتظارش خالصانه تدریس کند...
عطر حواس جنگلبان مظلومی که جانش را در کف دست میگذارد تا محیط زیست نازنین کشورم بیدغدغهی شکارچیان حریص، تنفس کند...
عطر نگاه تمام مرزداران مقتدر فداکار خاک وطنم...
عطر وجود و سفرهی تک تک آنها که هنوز زیست پاک حلال دارند...
عطر نفس مادران و پدران شب زندهدار که هر بُعد وجودی جان و جسمشان برای فرزندان نسل آینده میرود...
عطر همهی خوبان و خوبیها...
من، این روزها دریچهی دیدگان و شیارهای ظریف قلبم را خانهتکانی کردهام و برای تمام عطرهای بینظیر وطنی، فضای مضاعف اختصاص دادهام.
من، چه بگویم، که جان و دلم برای بهترینهای ایرانم میرود.
همین.
پ.ن. و همیشه ممنون که هستین. ممنون که میخونین.
خدا، خواب، لواشک، برق، پرش، جعبه، سنگک، ماکارونی، دغدغه، نرمی، جیغ، شلیل، خرکاری، آب، پرواز، شهریور، بغل