اگزیستنشیالیسم صبحگاهی
در سکوت سحرانگیز هفت و ربع صبحگاهی، ابعاد خانه را مینگرم. بلند میشوم، قدم میزنم و صحنهها را حفظ و هضم میکنم. به تیک تاک ساعت رومیزی که هزاربار از دست جگرگوشهام قایمش کردهام و از بس عقربهی زنگ را عقب و جلو کرده که دیگر تقریبا از کار افتاده، خیره میشوم. لبخند نرمی میاید و آرام محو میشود. به کنترل تلویزیون که خدا میداند چند بار دکمههایش را فشار دادهایم و به میلیاردها میکروب سرزندهی نامرئی که روی تک تکشان میلولند. به صورتهای معصوم عزیزانم که خواب هفت پادشاه میبینند، به بالا و پایین رفتن قفسههای سینهشان و به هالهی بزرگ حجیمی از عشق و احساس که بین خودم و آنها در ماورای عالم ماده لمس میکنم. به جای لکهای انگشت کوچک و بزرگ روی صفحههای کامپیوتر رومیزی و پنجرهها و کابینتهای آشپزخانه. به سکوت کتری برقی که شش سال است وفادارانه آب را به نقطهی صد درجه رسانده. به سرخی و زردی و سبزی و خاکستری درختهای محشر پاییزی بیرون پنجره. به آدمهایی که قوز کرده خطوط عابر پیاده را کُند و تند طی میکنند و خدا میداند به کجا میروند. به صورت عزیزانم در وطن، خیلی دور و خیلی نزدیک، که انگار هر لحظه جلوی چشمانم میخندند، اخم میکنند، به فکر فرو میروند و با کلی حرف نگفته چشم انتظار هم ماندهایم.
به زندگی. به بودن و به ماندن. به انگشتانم که خدایم خارقالعاده آفریده. به هر آنچه چشم و ذهن محدودم دست در دست یکدیگر درک میکنند. به تک تک این کلمات، که مینویسم و برای دویست و سی و ششمین میلیون بار از خودم میپرسم، من کجای این عالم ایستادهام؟ این بیقراری هستی مرا به کجا میکشاند؟ این زودگذری حیرتانگیز ثانیههای پر خاطره... و چقدر سوال در هر کنج قلب و جانم مانده و نمیدانم از این ساعت تا انتهای شب، تا نقطهی آخر زندگیام، پاسخ چند تایشان را پیدا میکنم...
نگاهم به ساعت رومیزی برمیگردد.
انگار از زمان دنیای بیرون یک ساعت و نیمی عقب است.
انگار ذهنم خیالبافی میکند که فرصت زیادی مانده...
خدا، خواب، لواشک، برق، پرش، جعبه، سنگک، ماکارونی، دغدغه، نرمی، جیغ، شلیل، خرکاری، آب، پرواز، شهریور، بغل