من از "در خود خزیدن"ها و "از خود جا ماندن"های بیعار و بی‌هدف، می‌ترسم. از جمع شدن‌ طولانی با ابعاد خلوت خویش، بدون بازنگری‌های عمیق و موثر و کمی تا قسمتی جامع فکری، شخصیتی و روحی... از خودخوری‌های علاف و ملال‌آور، کلنجار با ابرهای حجیم ذهنی آغشته به پلیدی و خودخواهی و خودپرستی و کبر و دم‌خور شدن با تمام "منیت"های بی سر و ته درونی گریزانم. پرتاب دردناک از تمام اصل و اصول بی‌نظیر زندگی به فروع حقیر و خفقان‌آور درون و بیرون، برایم بی‌نهایت عذاب‌آور است. بسان پروانه‌ی حتی نیمه بالغ تازه پر و بال‌ گرفته‌ای که خودخواسته یا بی‌اراده به درون پیله‌ی تنگ بدوی فرو شود. حق آدمی، تنزل روزافزون نیست.

من، از واگذاری تام مستدام به خویشتن واهمه دارم.

من، از بی‌خدا شدن و بی‌او ماندن، می‌ترسم. 

تمام.