می‌گویند یک سال گذشت...

ای پاره‌ی تنم، جگر پر پر شده‌ام، همه‌ی هستی و نیستی‌ام، ماه شب چهارده‌ام، تمام خواستن و آرزوهایم و دلیل هر نفسم...

یک سال؟!... از شب عروج ناگهانی‌ات، من پشت این چارچوب کم‌جان در و زیر تیغ تیز درد بی‌انتها، با تمام خاطرات جانکاه، هم‌رنگ تمام تاریکی‌ها و تو بگو اصلا، محو شده‌ام. به مانند یک قصه‌ی بی‌پایان هزار ساله. محمدم، مادرت، هزاران سال است چشم انتظارت مانده. محمدم، با کدامین ثانیه‌ی طویل این زمانه‌ی پست، در تلخ‌ترین بُعد زمان و مکان، به ابدیت پیوستی؟ نازنین جان مادر، کجایی؟ در اعماق دلم، برایت باشکوه‌ترین عروسی دو عالم را بر پا کرده‌ام. تو رشید و خندان، آرام و محجوب، جایی میان مهمان‌ها، سر و دستی تکان می‌دهی و برایت جان و روح می‌دهم. و درست در والاترین و پر اوج‌ترین لحظه‌ی خوشبختی، گویا ملاحت نگاهت معنای خاصی می‌گیرد. و انگار برمی‌گردی، شاید یادت می‌رود خداحافظی کنی و شاید همان یک نگاه به معنای هزاران خداحافظی‌ست و... تو میان هم‌همه‌ی آدم‌ها و بحبوحه‌ی مشوش اصوات، ناگهان محو می‌شوی. همه می‌گویند پرواز کردی. می‌گویند یک سال است پر زده‌ای. 

ولی در باورم نمی‌گنجد. تو همین‌جایی، در آغوش گرم مادر، زیر سایه‌ی پدر، کنار تک تک آن‌ها که عاشقانه لحظه‌ای از یادت نمی‌کاهند. همین‌جا. صدایم را می‌شنوی؟

جان مادر، کجایی؟....

.......

نازنین پدر، گل محمدی خوش‌عطر بهشتی‌ام، ای "زینت بابا"، زینبم، جان پدر، کجایی؟ از چاه پر عمق گوشه‌ی قلب پدر که خبر داری، میوه‌ی عمرم... همان‌جا که تمام فریاد و غم و آه این جان مهجور را درونش ریخته‌ام. همان‌جا که هر بار درونش را می‌کاوم، خون می‌گرید. همان‌جا که تک تک نگاه‌های معصومانه‌ات از بدو طفولیت تا گرمای بی‌نظیر آخرین آغوش خداحافظی، تا ابدیت حک شده. و فقط دختر می‌داند پدر چگونه عاشقانه دورش می‌گردد، تصدقش می‌رود، دعایش می‌کند، در سکوت سنگین مغرور پدرانه هر آن به وجود فرشته‌ی پاکش افتخار می‌کند...

زینبم، دیگر آهی در این گلوی پُر بغض نمانده که با ناله‌ی جانم، سودا کنم. دخترکم، خانم محجوب مظلوم بابا، جان دلم، کجایی؟...

........

ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی‌ست هوا؟
یا گرفته‌است هنوز؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می‌بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می‌کشم از سینه نفس
نفسم را بر می‌گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می‌ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی‌ست
نفسم می‌گیرد
که هوا هم اینجا زندانی‌ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است.

اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی در خاطرمن
گریه می‌انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می‌گرید...

چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می‌ریزد
ارغوان
این چه رازی‌ست که هر بار بهار
با عزای دل ما می‌آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می‌افزاید؟

ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درۀ غم می‌گذرند؟

ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می‌آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش؛
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من...

شعر از هوشنگ ابتهاج

 

به یاد دو گل پرپر شده‌ی نازنینم، محمدحسین و زینب اسدی لاری.

شهدای مظلوم پرواز ۷۵۲ هواپیمای اوکراین.

 

هرگز فراموش نمی‌کنیم!... بای ذنب قتلت!....

 

می‌نویسم که شب تار سحر می‌گردد

یک نفر مانده ازین قوم که برمی‌گردد
 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

سپیده موسوی

اولین سالگرد سقوط پرواز ۷۵۲ اوکراین