همسایه‌ی سیاه‌پوست خانمی دارم که فرزند دختر شش ساله‌ی خجولی دارد. مادر قدی حدود صد و هشتاد سانتی‌متر و صدای بسیار زمختی دارد. تا مدت‌ها از شما چه پنهان، از او کمی تا قسمتی می‌ترسیدم. احساس می‌کردم خشم نهفته و عیان زیادی دارد و به هر علتی که خدا می‌داند از من و ما و شاید کلا از مسلمان‌ها خوشش نمی‌آید. نمی‌دانم چرا. شاید چون پوستش خیلی تیره است و حالات صورتش اکثر اوقات شفاف نیست. چهره‌اش انگار مادرزادی عصبانی‌ است. ابروهای تاتو شده‌اش هم این وضع و گمانه‌زنی‌هایم را تشدید کرده.

گاهی به هم سلامی می‌دادیم و اکثرا با دیدن صورت دخترک شش ساله‌اش دلم به حال هر دو می‌سوخت و فاصله‌ام را حفظ می‌کردم. هر بار دست دخترش را می‌کشید، سریعا دادگاه غیر رسمی در ذهنم بر پا می‌شد و در نهایت قاضی‌القضات حکم صادر می‌کرد که "این زن ظالم است. کودک را فورا نجات دهید." عادت دارم به هر کسی وارد آسانسور می‌شود سلام کنم و موقع خروج هم برایشان آرزوی صبح و ظهر و عصر و شب بخیر و کلا اوقات خوش دارم. اکثرا در پاسخ کلام محبت‌اموزی می‌گویند. اما همسایه‌ی رنگین‌پوست اخمو خیلی اوقات جواب نمی‌داد. می‌دانستم دست تنها بچه را بزرگ می‌کند و زندگی پرتلاطمی دارد. کنجکاوی نکردم. به سلام‌علیکم و رحمة ا... و برکاته‌ها ادامه دادم تا این‌که...

کرونا مهمان ناخوانده‌ی ناخواسته‌ی کره‌ی زمین شد و الخ. یکی از این روزهای مایل به قرنطینه‌ی کامل، همسایه‌ی ترشرو و دخترش را دیدم. سلام دادیم و گفت مدارس دولتی اکثرا تا حدود زیادی حضوری شده‌اند اما او به گفته‌ی خودش مصمم بوده دختر دسته گلش را در معرض ریسک قرار ندهد و همه زندگی‌اش را طوری برنامه‌ریزی کرده تا فرزندش به راحتی از خانه به شکل آنلاین در کلاس‌هایش شرکت کند... مسلما از تمام تصورات خودساخته‌ی ذهنی‌ام خجالت کشیدم. باز هم‌دیگر را دیدیم. گفتم چه لباس قشنگی پوشیدی. تمام عضلات صورتش باز شد و ذوق کرد و کمی تا قسمتی از هم‌دیگر تعریف کردیم. دفعات بعد در همان ثانیه‌های گذرای آسانسوری، گفتیم و خندیدیم. هم‌دیگر را درک کردیم. کم کم، خود برتر بینی‌ها فروکش کرد و همسایه، تبدیل شد به هر همسایه‌ی خوب دیگر،‌ در هر جای دنیا، با کلی داستان هزار و صد شب و بالا و پایین روزگار.

ماه پیش همسایه که هنوز اسم همدیگر را نمی‌دانیم گفت «غذاهاتون عطر عالی دارن. شما کجایی هستین؟» مکالمه ادامه پیدا کرد و در نهایت، بی‌لفافه گفت «خیلی هوس‌انگیزه. برای من هم غذا میاری؟»...

دیشب با نیت‌ و نذری که داشتم، غذاهای گرم را در ظروف دردار کشیدم و در خانه‌ی همسایه را زدم. همان صورت همیشگی را داشت اما دیگر به نظرم اخمو نیامد. دیگر خشمی ندیدم. همسایه زیبا بود و پر از عشق مادرانه و نگرانی‌ها و دلواپسی‌های یک انسان رنج کشیده. غذا را با خوشحالی گرفت و تشکر کرد و گفت عاشق همه‌ی خوراکی‌های دنیاست و هیچ‌گاه ایرادگیر نبوده. پروانه‌های کوچک پر جنب و جوش هم‌نوع دوستی ته دلم وول زدند و این شعف تکه‌های بزرگی از روحم را اغنا کرد.    

این یک داستان پر ماجرای هیجان‌انگیز پر نکته نبود و من راوی تراژدی‌های مهم دنیا نیستم. اما کلیتش یک درس داشت: "انسان بما هو انسان"؛ که همان قضاوت‌های بی‌سر و تهی که حجاب ضخیم بین درک صحیح من از همسایه شده بود، با ارتباط و زنجیره‌ی لطیف انسانیت از بین رفت. بقیه‌ی نکات را هم که خود نازنینتان برداشت کردید و گفتن ندارد.

قربان حسن توجهتان.

 

همین.