مادر چه دل‌نگران از پنجره‌ی خاک‌خورده‌ی خانه‌ی جمالزاده، منِ شش، هفت ساله را هزار چشمی نگاه می‌کرد تا سرویس برسد و به سلامت سوار و عازم شوم…

مادر با چه دلی هر روز همه‌مان را از زیر قرآن رد می‌کرد و فقط خودِ خودش بود که وجود نازنینش را بدرقه کند…

مادر با چه حال و هوایی ما را به این دنیا و خارج از آغوشش و مهد و مدرسه و دانشگاه و جامعه و خانه‌ی بخت و آن سر دنیای آشفته فرستاد…

مادر هنوز با همه‌ی جان و وجود، در اقصى نقاط‌ متعددی از عالم، چشم انتظار است و بی‌وقفه دعاگو و فاعل و مقتدر و عالی‌ترین: از پشت پنجره‌ها، سر سجاده‌ی بهشتی‌اش، در حین نوشتن «سلام، صبح بخیر دخترم؛» های واتس‌اپ و آب دادن گل‌های کاغذی ایوان، پیش و پس از هر نفس مقدسش، در عالم بیداری و خواب و...

تمام ماه مارس که سهل است؛ همه‌ی روزهای عالم، روز بهترین زن عالم، "مادر" است...

تمام.