بهترینِ سال
برای مادرم...
که برای هفتمین سال متوالی، زادروزش را دور از او مینویسم و در خلوت جشن میگیرم، اما انگار این زمستان، آخرین فصل سرد دوری است.
و گویی وصال نزدیک است...
برای مادرم...
برای آن ماهپارهی آسمانیاش که جانم میدهد و برای هر نگاه فرشتهوارش نفس میکشم؛
برای انگشتان لطیف زبدهی پُر هنرش که در بُعد خیال، هر آن نوازشم میدهند؛
برای «بمیرم برایت؛» گفتنهایش که قلبم را از هُرم عشق میسوزاند و میمیراند و از نو زنده میکند؛
برای «قربانت بروم» های شیرینش که من به فدایشان؛
برای عطر مستانهی هر دم و بازدم و وجود مملو از عصارهی عرفانیتش که نظیر ندارد:
برای اقیانوس نامتناهی عشق اسطورهایاش که هیچگاه حقیقتا لایق درک و دریافتش نبودهام؛
برای به دنیا آمدنش که زمهریر آخرین روز و شب زمستان را یک شبه همه بهار میکند؛
برای بیحد و حساب خوبی ذات منحصر به فردش که قلمم در وصف همهشان عاجز و علیل است و بس؛
روز و شب را سجدهی شکر خلق وجودش کنم، کفایت نمیدهد.
تولدت مبارک همهی زندگانیام؛
همیشه کنیزت، سپیده.
۲۸ اسفند ۹۹
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و دل داند و من
مولانا
خدا، خواب، لواشک، برق، پرش، جعبه، سنگک، ماکارونی، دغدغه، نرمی، جیغ، شلیل، خرکاری، آب، پرواز، شهریور، بغل