قضیه ی حمار
در پی اخبار داغ نه چندان خوشبوی انتخاب فلان وزیر و سخنرانی بهمان نماینده و گاف اوس غلام چنگیز و این داستانهای بی سر و ته، یک خاطره یادم آمد. کتاب "چشم شبح" را که ترجمه کردم و فرستادم دست آقایان، بلافاصله مجوز نگرفت. نامه زدیم که سلام به حضور منور و نه اصلا بگوییم انور جنابعالی، آقای وزیر محترم ارشاد، چقدر باید خدا را شاکر باشیم که شما ما را ارشاد میکنید و فرهنگ یادمان میدهید، حالا میشود لطف کنید و بفرمایید دقیقا چرا؟... نمیدانم چند وقت بعد پاسخ آمد که لُب اصلی و مهمش این بود: کتاب راجع به موضوع شوم و قبیح "تناسخ" است و اگر خدای نکرده یک نوجوان "شهرستانی" (گویا ایشان با مطالعه این موضوع توسط کودک شهری مشکل عمدهای نداشت)، این را بخواند و بفهمد موضوع از چه قرار است، در طرفهالعینی دین و دیانتش نیست و نابود میشود!!!
نام آن بندهخدا خاطرم نیست، اما اهمیتی ندارد. صرفا گفتم یادمان نرود هر از گاه که هیچ، خیلی زود به زود و اصلا روزانه با جعبه ابزار "مطالعه" سخت و حسابی بیفتیم به جان این مغز و ذهن مبارک و روغنکاری و تعمیر اساسی کنیم و یادمان نرود که دنیا بسی پیچیدهتر و ماورای درک محدود ماست، وگرنه برای همیشه در دالان تاریک جهل گیر میافتیم و عاقبت کارمان خیلی خراب میشود...
پ.ن. همیشه ممنون که هستین. ممنون که میخونین.
تلگرام: @inkejormnist
خدا، خواب، لواشک، برق، پرش، جعبه، سنگک، ماکارونی، دغدغه، نرمی، جیغ، شلیل، خرکاری، آب، پرواز، شهریور، بغل